پارت صد و سوم :

حوالی نه‌صبح بود که خورشید تابید بر رخ یکی از اهالی ناجوری و برقی که افتاد بر عسلی چشمانش، هویتش را آشکار کرد؛ هومن حمزه‌نژاد. او که ابروانش درهم، با نگاهی به محل نمایشگاه نقاشی مقابلش مردمک‌های مشکی عسل نگاهش را پی یافتن دختر موردنظر فرستاد؛ اما نگاهش به دختری که تا به حال آن را ندیده بود، برخورد کرد. وقت تلف نکرد؛ خیره به دختر از فضای گرم ماشین دل کند و خنکای نسیم صبح بود که موهایش را

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • آناشید

    0

    مظلوم فقط نشاط .. بقیه یه نقطه تاریک دارن حتی رامی

    ۷ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    دقیقا، همه یا سیاهن یا خاکستری، انگار روشن مطلق فقط نشاطه

    ۷ ماه پیش
  • فیونا

    0

    پس مزدک هم اومد توی گود... ولی مگه نگفته بود میسپارمت به سرنوشت؟

    ۱ سال پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    به لحاظ عاشقی سپرد به سرنوشت یعنی انتقامش رو انتخاب کرد با دست دادن به رازان و سپردن رامی به سرنوشت.

    ۱ سال پیش
  • 🚫نه به مزدک پایدار

    1

    دیگه درصدی دلم براش نمیسوزه خودش دخترمونو انتخاب نکرد😌 پیش به سوی کراش و گزینه جدید جناب شکارچی✅

    ۸ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    فقط اسمی که نوشتی😂

    ۸ ماه پیش
  • آذر

    0

    چقدر قشنگ از رنگ چشم رازان توصیف میکنی✨️🎀

    ۹ ماه پیش
  • آذر

    0

    ای هومن شیطووووون، خیلی زرنگه، نباید دست کمش گرفت🤭

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️